خرید بک لینک

درباره سایت

زنانگی هام

آخرین مطالب

امکانات وب

در روز جاری تو اتوبوسای دانشگا وسط له شدن (!) زنگ زدم ب مامانم ک مااامااان من حوصله همسری رو ندارم اصصصن!! مامانم ک طبق معمول دستش بند ، گوشی رو آیفون داد میکشید : مامان همه اش تقصیر توئه آقا .. (همسر) خیلی عاالیه تو قدرشو نداری نمیفهمی از سرت زیاده کلی حسر خور دارین و ... قص علی هذا!! مامان:الانم بهش زنگ میزنی میگی چطوری چیکار میکنی ناهار خوردی نوش جونت!! همین کارو کردم!! کلی حرف میزنم اینجاها اما ب محض اینکه پام میرسه ب تخت دلم میخواد بغلم کنه..همین! شاید بغل ی عادته!! گاهی عجیب فرار میکنم از

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 19:54

تو جامعه ای زندگی میکنیم ک مجبوریم ب برخی ادامه دادن ها... ب من میگم خیلی ناراحت شدم ک جلوی بابات شلوارک پوشیدی!! دوست نداشتم ببینن نامرتبی چ قدر!! میدونی ..حقمه!زنی ک رعایت اوضاع مالی شوهرش را بکند خررررر است! من مجرد ک بودم هر هفته آرایشگاه ، فلان لوسیون ، بهمان روغن بدن .. ی بار آرایشگاهم 200 هزار تومن آب میخورد حالا رعایت بی پولیت ُ میکنم ک سرکوفتم بزنی.. مدام دلم ُ خُرد و لِه میکنه.. اون از دیشب ..اون از حرفی ک راجع ب دوران عقدمون زد.. خوش نگذشته ب آقاااا... ی رستوران درست حسابی ، ی کافه ،

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 19:54

+35

میگما اینکه آدم خونه مادرشوهرش جلوی جاری ُ خ.اهرشوهر غش کنه خیلی ضایع اس؟

آی ام اینجوری!!

خب .. فشارم اوووفتاد!!

طبق معمول حاشیه درست کرده برامون و توانایی ایستادگی ندارم..دیگه ندارم!!

بابا امشب میخواد بیاد ببرتم ..

الان میفهمم چقد عاشق همسری ام!

خب من شب چجوری خوابم ببره!!

باید بازوهای گوشتیش باشه خب!!

اصن نمیشه وقتی میری قهر خونه پدرت شوهرتم بیاد باهات؟؟؟!!!

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 19:54

+36

توهم توطئه گرفتم!!

آرایشگرم از عمد ابروهامو نازک میکنه!!!

سه چهار ماهه ابروهامو دست نزدم..دلم ی تغییر اساسی میخواس...

گاهی خیلی لذت بخش میشه ک دختر تو آینه رو نشناسی...

شبیه ی آشنا اون ته مهای ذهنت باشه...

گاهی باید خودتو از یاد ببری...شابد این تنها راه برای از یاد بردن رنجش ها باشه..

اابته زیادم مطمئن نیستم.. چون رنجش ها هرگز از بین نمیرن...

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 19:54

39+ گاهی مادرم یا مادربزرگم با شنیدن بعضی آهنگا و شعرا اشک تو چشماشون جمع میشد ..‌ انگار پرواز میکردن ی جای دیگه .. اصن دیگه پیش ما نبودن .. معلوم بود ک گم شدن .. بچه ک بودم خیال میکردم ب خاطر روزای جوونی و از دست رفتنشه .. اما حالا ک خودم رسیدم ب جایی ک ی آهنگ ، ی شعر ، ی لحظه ، ی عطر ، اشک میشونه تو چشمام و گمم میکنه تو روزایی ک انگار خیلی دورن ، میفهممشون .. خدای من .. چ قدر عجیب .. دنیای خودمونو میگم .. دنیای ما زنا .. میسازیم و زندگی میکنیم .. خودمونُ غرق در روزمرگی میکنیم و فکر و خیال ه

برچسب: نویسنده: سجاد اکبری تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 19:54

صفحه بندی